از ابتدای صبح که برای تهیه صبحانه بیرون رفته بودم، نیروهای پلیس و سپاه و بسیج را میدیدم که در حال آماده شدن هستند. معلوم بود که جمعهای دیگر رقم خواهد خورد. نه فقط به آن جهت که هاشمی و سبزها میآیند، بلکه معلوم بود که دیگران نیز برای کاری دیگر خواهند آمد. من بعد از بیست و دو سال، به نماز جمعه رفتم. آخرین بار، نمازی بود که در آن آقای خامنهای شرحی بر نامهی امام دربارهی ولایت فقیه گفتند و فردایش امام معترضانه پاسخ دادند. دیگر به نماز جمعه نرفتم تا دیروز. اما به جهت نزدیکی منزل به دانشگاه تهران، نماز برخی هفته را دیده بودم.
دیروز نماز حال و هوایی دیگر داشت. تازه میشد دید که تهرانیها با نماز جمعه قهر بودهاند. خیل عظیم جمعیت که عمدتا متفاوت از نمازگزاران همیشگی بودند، از هر سو به سمت دانشگاه تهران و خیابانهای آن روان بود. سبزها موج آفریده بودند. فضای این سو صمیمی و امیدوارانه بود.از همان ابتدا جمعیت تحت کنترل برخی نیروها بود. ساعت یازده و نیم در میدان ولیعصر دیدم جوانی را چون شال سبز به گردن داشت، نیروی لباس شخصی دستگیر کرد. فضای این سو خشن و کینهتوزانه بود.
درهای دانشگاه را بسته بودند. در خیابان طالقانی نرسیده به کلیسا در سایه درختان جایی را یافتیم و نشستیم. مشخص بود که میخواهند فضا تنشآلود باشد. هر هفته از ابتدای خیابان طالقانی تا تقاطع وصال را سایهبان نصب میکردند و زیرانداز میانداختند که این هفته نگذاشته بودند و معلوم بود که تعمدی در آن بوده است(البته هنگام شروع خطبه برای یک گروه ۵٠ نفره از طرفداران دولت که روبهروی ما بودند زیرندازهای نماز جمعه را آوردند). نیروهای پلیس پیش از شروع خطبهها به داخل جمعیت آمده بودند و گروهی حرکت میکردند که امکان نشستن مردم را گرفته بودند. نیروهای لباس شخصی نیز از آمدن مردم به داخل خیابان جلوگیری میکردند. سخنرانی قبل از خطبه طولانی شده بود و مردم شعارهایی در حمایت از موسوی و در چارچوب جنبش سبز میدادند.
پیش از خطبهها شعارهایی از تریبون نماز جمعه داده شد که چندان از طرف مردم همراهی نمیشد. مردم شعارهای خود را میدادند و یا شعارهای رسمی را تغییر میدادند. تریبون میگفت مرگ بر آمریکا و اسراییل. مردم میگفتند مرگ بر روسیه و چین. تریبون میگفت خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست. مردم میگفتند خونی که در رگ ماست هدیه به ملت ماست. جالب این که همه پیوسته و سریع این پاسخ را میدادند.
با شروع خطبهها جمعیت آرام گرفت که چشمانمان به شدت سوخت. معلوم بود گاز اشکاور انداختهاند. بغض و اندوه در صدای هاشمی موج میزد. جمعیت یکپارچه شور و هیجان بود و در تأیید سخنان هاشمی شعار میدادند و چند بار نیز برای هاشمی کف زدند و سوت کشیدند. نماز جمعه دیگری شده بود. او از توجه پیامبر به مردم گفت و نقش آنان در تأیید حکومت و نیز توجه امام خمینی به موضوع. روایتی نیز از سید ابن طاووس نقل کرد که ابتدا از امام شنیده بود که پیامبر به علی گفته بود هر چند تو ولی پس از من هستی اما اگر مردم نپذیرفتند کار را به خودشان واگذار کن. وضعیت کشور را نیز بحرانی خواند که اعتماد عمومی فروریخته است و باید بازسازی شود. پیشنهادهایی هم داد که به شدت مورد حمایت مردم قرار گرفت.
پیش از شروع خطبهها در آنسوی دانشگاه یعنی خیابان ١۶ آذر حمله نیروهای لباس شخصی شروع شده بود. موتورسواران، گاز اشکآور، باتوم و پراکنده کردن مردم و اجازه ندادن برای تشکیل صف نماز، رقم خورده بود.
بعد از نماز نیز جمعیت نمازگزار هنگام بازگشت، خواسته یا ناخواسته دستههای بزرگی شدند که با شعار به اطراف پراکنده شدند. گروهی تا میدان ولی عصر آمدند و بعد با گاز اشکآور و حمله لباس شخصیها پراکنده شدند. ما به سمت خانه روان بودیم. گاز فلفل گلو و چشمانمان را میسوزاند. بیشعار. پراکنده. در خیابان ولیعصر. پیش از چهارراه طالقانی حدود ١٠ نفری بی شعار در ضلع شرقی در حرکت بودند که افسر پلیس دستور حمله داد. یورش و باتوم و کتک نثار آن چند نفر شد که دیدم دو نفری را بردند. جوانی در این سو با ساک سبز در حرکت بود که افسری دیگر به او حملهور شد و او پا به فرار گذاشت که در چهارراه طالقانی گرفتندش و باتوم بود که به سر و گردنش میزدند. وقتی رهایش کردند خون از پشت سرش جاری بود. پسرم وحشت کرده بود.
چهارراه ولیعصر مملو از نیروهای لباس شخصی بود. باتوم به دست، به داخل اتوبوسی رفتند و جوانی را که لباس سبز پوشیده بود، کتکزنان بیرون کشیدند. جوانی دیگر را که روبان سبز به پیشانی بسته بود دست بسته و لگزنان میبردند. شوری از انجام وظیفه حمله به نمازگزاران آنها را گرفته بود.
پیشترها حمله اسراییلیها را به فلسطینیان آنهم پس از اقامه نماز، از تلویزیون دیده بودم.
این هم مطلب مرتبط دکتر حسن محدثی